تبليغاتX
خاطرات یک دکتر کم سواد

خاطرات یک دکتر کم سواد

از خودم بدم می آید.چون تو از من خوشت می آید!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/11ساعت 3:36 PM  توسط semidoctor  | 

آنقدر صورتت شطرنجی است که از مات شدنت می ترسم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/06ساعت 9:8 PM  توسط semidoctor  | 

آرزو داشتی دکتر شوم

شدم

تو نبودی

ندیدنِ دکتر شدنم به آرامشت می ارزد

دلم به این خوش است که بیدار شدن یادت رفت

ما اینجا،خوابیدن یادمان رفت

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 9:48 PM  توسط semidoctor  | 

بدجور چشمشان دنبال روشنفکران و دانشمندان است!!!

برای خودم نگرانم!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/24ساعت 5:52 PM  توسط semidoctor  | 

مخصوصا" کوبیسمِ مردان زیرِ چرخِ ماشین!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/10ساعت 10:37 AM  توسط semidoctor  | 

با همکلاسی ها بحثِ قورمه سبزی دانشگاه را می کردیم که چقدر لذیذ است و چقدرتر(!) برای پرورش انگل مفید!
دوست عزیزی فرمود:من خیلی هم دوست دارم!!خیلی هم خوبه!
عرض کردم:حتی اگر همیشه فردای چمن زنیِ محوطه،قورمه سبزی داشته باشیم؟؟
فرمود:حتی اگر قورمه سبزی باشد؟

قورمه سبزی دوست دارم!حتی در بابِ کشتِ انگل!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/07ساعت 8:24 PM  توسط semidoctor  | 

از همکلاسی ها یکی "مهران" است و دیگری "محمد".انقدر به هم شبیهند که اوایل به جای هم می گرفتیمشان.تازگی ها کشف کردم علامت اختصاری هردویشان "میم.نون" می شود.به مهران(شایدم محمد!!) اطلاع دادم.
گفت:پروردگارا!حال نداشتی نمی آفریدی!چرا paste ،copyمی کنی نوکرتم؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/05ساعت 12:22 PM  توسط semidoctor  | 

semi:برگه ها را پخش کنید،دلم ریخت!

بغلی:مگه شما استرس هم می گیرید؟

semi:در مواقعِ لازم گاز هم می گیرم!

بغلی:

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/04ساعت 8:18 PM  توسط semidoctor  |